یک پیشنهاد ویژه

cbt

اگر دانشجوی رشته روانشناسی هستید این فرصت را از دست ندهید

آموزش کاربردی درمان شناختی – رفتاری یا  CBT

کلینیک ماد
شما اینجا هستید: خانه / شاخه های روانشناسی / روانشناسان بزرگ / آشنايي با شناخت درماني

آشنايي با شناخت درماني

* این مطلب طولانی است اگر الان وقت ندارید، از اینجا دانلود کنید و بعد بخوانید…

آشنایی با شناخت درمانی و کاربرد آن در درمان اختلالهای عاطفی

سید احمد احمدی

عضو هیأت علمی گروه مشاوره، دانشگاه اصفهان

چکیده

انسان در طول زندگی خود با مشکلات عاطفی گوناگونی دست به گریبان بوده و برای حل آنها به روشهای مختلفی درست زده است. روشهای برخورد با مشکلات عاطفی متنوع است و از روانکاری تا رفتارگرایی را شامل می‌شود. یکی از تازه‌ترین شیوه‌های برخورد با مشکلات عاطفی شناخت درمانی است. این مقاله به بحث در روشهای شناختی و کاربرد آنها در درمان اختلالهای عاطفی می‌پردازد. ابتدا روشهای: الف= روان درمانیهای منطقی، ب= آموزش مهارتهای سازگارانه، ج= درمان به شیوه حل مسأله بیان می‌گردد و سپس نمونه‌های کاربردی ارائه می‌شود. نمونه‌ها از صدها نمونه انتخاب شده و می‌تواند الگوی عملی برای کاربرد این روشها باشد. ارائه نمونه‌ها قدمی آغازین در این زمینه است و می‌تواند مورد نقد و بررسی قرار گیرد.

An Introduction to Cogntive Therapy Procedures and their Application to Emotional Disorders

S. Ahmad Ahmadi

Department of Coumseling and Guidance

University Isfahan

Abstract

Human beings are faced with many kinds of emotional disorders. Methods of facing these disorders are different. The range of these Methods are from psychoanalysis to behavior therapy. Cognitive therapy is a new method which is used to solve emotional disorders. This article discusses cognitive methods and their applications in emotional disorders. At first the cognitive methods will be explained briefly. Second, cases for each methods will be presented. These case are taken from the field and will illustrate the applications of these methods.

مقدمه

شایع‌ترین مشکل رفتاری انسانها اختلالهای عاطفی است. انسان از دیرباز افسردگی، اضطراب، ترسهای مرضی رنج می‌برده و با تردید در تصمیم‌گیری و دلواپسی‌ها مواجه بوده است. تقریباً 35 تا 40 درصد از مشکلات رفتاری افسردگی است و در اغلب بیماران روانی نشانه‌هایی از اضطراب دیده می‌شود. (ریس، 1985).

روانشناسان در تبیین اختلالهای عاطفی توجیهات مختلفی کرده‌اند. فروید اضطراب بیمار را در نتیجه امیال واپس زده و کشمکشهایی می‌دانست که بین قسمت‌های مختلف شخصیت رخ می‌دهد. به نظر فروید اضطراب سه نوع است:

1- اضطراب واقعی که منشاء آن وجود خطر در دنیای خارج است. وقتی انسان با خطری مواجه می‌شود احساس خطر می‌کند. این احساس خطر باعث اضطراب او می‌شود.

2- اضطراب نوروتیک که از کشمکش بین نهاد و خود یعنی دو جزء شخصیت که یکی غریزی و دیگری واقعیت گراست، سرچشمه می‌گیرد. غرایز میل به ارضاء دارد ولی واقعیت اجازه ارضاء به آنها نمی‌دهد. در نتیجه، آن غرایز سرکوفته می‌شود و باعث اضطراب نوروتیک (روان نژند) می‌گردد.

3- اضطراب اخلاقی که ناشی از کشمکش بین نهاد و خود برتر است. در این وضعیت، غرایز با مبانی ارزشی برخورد می‌کند و سرکوفته می‌شود و باعث اضطراب می‌گردد. (شفیع‌آبادی و ناصری، 1365).

رفتارگرایان حالات عاطفی از قبیل اضطراب، افسردگی و پرخاشگری را واکنش‌های یاد گرفته شده می‌دانند. به نظر اینان اگر فردی با شکست‌های پی‌درپی در زندگی مواجه شود و در موقعیت‌هایی قرار گیرد که فاقد پاداش است احساس اضطراب و افسردگی می‌کند. بسیاری از ترسها آموخته شده است و از طریق شرطی‌سازی ایجاد شده و باعث کناره‌گیری فرد از موقعیت‌های ترس‌آور می‌شود (گلدفرید، 1976).

از زمانهای قدیم به تأثیر شناخت آدمی بر حالات عاطفی او توجه شده است. در قرن اول میلادی اپیکتوس ابراز داشت که انسان به وسیله اشیاء آشفته نمی‌شود بلکه در اثر تعبیر و تفسیری که از اشیاء می‌کند آشفته می‌گردد (کرسینی 1977). در اندیشۀ بودایی چنین آمده است که عواطف انسان عمدتاً دارای خمیر مایۀ عقیدتی است و برای کنترل عواطف آدمی بهتر است عقاید او تغییر یابد (کرسینی، 1977)، مولانا در اشعار خود به اثر اندیشه بر عواطف اشاره کرده و می‌گوید: (مصفا، 1370).

بر دلـــــت زنـــگار بر زنــــگارهــا جمع شـــد تـــا کور شد اسرارها

چون نویسی بر سربنوشته خط فـــهم نـــاید خواندنش گردد غلط

کان سیاهی بر سیاهی اوفــتاد هر دو خط شد کور و معنایی نداد

به نظر آدلر آنگونه که غالباً تصور می‌شود آدمی به صورت محتوم با جهان خارج برخورد نمی‌کند، بلکه براساس تفسیر شخصی از خویشتن و از مشکلی که دارد با جهان برخورد می‌کند. طرز فکری که آدمی نسبت به زندگی دارد بر نحوۀ ارتباط او با جهان تأثیر می‌گذارد (کرسینی، 1977). شاختر (1970) معتقد بود که هیجانها به کنش متقابل عوامل شناختی و برانگیختگی فیزیولوژیکی وابسته است. او می‌گفت که بازخورد مغز از فعالیت فیزیولوژیکی حالت نامتمایزی از برانگیختگی را ایجاد می‌کند. ولی هیجانی که شخص دارد بستگی به این دارد که او چه برچسبی را بر این حالت برانگیختگی بزند. این برچسب زدن فرآیندی شناختی است و باعث آن هیجان شده است. به نظر بک (1974) افکار ناهنجار کیفیتی ذهنی است که بر توانایی فرد در برخورد با مسایل زندگی اثر می‌گذارد و همآهنگی درونی او را خدشه‌دار می‌سازد و واکنش‌های نامتناسب رفتاری را تولید می‌کند. بک از بررسی بالینی 80 بیمار افسرده و غیرافسرده به این نتیجه رسید که بیماران افسرده، تجربیات خود را تحریف می‌کنند و از حوادث و اتفاقات زندگی برداشت نادرستی دارند و خود را محروم و شکست خورده می‌بینند و درباره حوادثی که ظاهراً بر آنان تأثیر گذارده، پیش‌بینی منفی می‌کنند (بک، 1973).

آرنولد (1960) به نقش مهم شناخت در عواطف توجه کرد و احساس را فرآیندی دانست که با درک اشیاء و حوادث و ارزیابی آنها شروع می‌شود. انسان درباره خوب یا بد بودن حوادث تصمیم می‌گیرد. اگر حوادث را سودمند بداند واکنش مثبت و در غیراینصورت واکنش منفی نشان می‌دهد. هرچه به سود انسان باشد باعث خوشحالی و رضایت خاطر او می‌شود و هرچه به زیان او باشد باعث اندوه، خشم و اضطراب او می‌گردد. تجربیات بالینی تأثیر عوامل شناختی را بر عواطف آدمی نشان می‌دهد. این مقاله به بررسی روشهای شناختی و نحوه استفاده از آنها در درمان اختلالهای عاطفی می‌پردازد. ابتدا روشهای شناختی مطرح می‌شود و برای هر روش کیس یا موردی ارائه می‌گردد و کاربرد این روشها را در جامعه خود ما به نمایش می‌گذارد. تذکر این نکته لازم است که موردها یا کیس‌ها از نمونه‌ها و کیس‌های فراوانی که در درمان آنان از روشهای شناختی استفاده شده استخراج گردیده است. اسامی کیس‌ها برای حفظ رازداری به صورت الفبایی آمده است.

انواع روشهای شناختی و کاربرد آنها

روشهای درمان شناختی به سه دسته بزرگ تقسیم می‌شود: اول- روان درمانیهای منطقی (تعقلی). دوم- درمان بوسیله تعلیم مهارتهای سازگارانه. سوم- درمان به شیوه حل مسأله (فوریت و همکاران، 1978).

دسته اول- روان درمانیهای منطقی

این دسته شامل سه روش درمانی است: الف- درمان منطقی- عاطفی از الیس. ب- شناخت درمانی بک. ج- تعلیم خودآموزی از می‌کن‌بام. ذیلاً هر روش معرفی می‌شود و کیس درمانی مربوط به آن ارائه می‌گردد.

الف- درمان منطقی- عاطفی از الیس

الیس (1974) مشکلات عاطفی را زاینده افکار غیرمنطقی می‌دانست. به نظر او اگر عارضه‌ای با بار عاطفی فوق‌العاده‌ای که دارد به دنبال حادثۀ محرکی بیاید ظاهراً چنین می‌نماید که آن حادثه باعث این نتیجه شده است. در صورتی که واقعاً چنین نیست و عوارض عاطفی عمدتاً به وسیله سیستم عقیدتی ایجاد می‌شود. مثلاً اگر فردی در زندگی خود شکست بخورد دچار افسردگی می‌شود ظاهراً چنین می‌نماید که آن شکست باعث این افسردگی شده است. در صورتی که چنین نیست. عقایدی غیرمنطقی از قبیل اینکه «چرا این حادثه اتفاق افتاد؟» و «نمی‌بایست چنین می‌شد» و اینکه «هیچ کاری از دستم برنمی‌آید» بر فرد هجوم می‌آورد و او را دچار افسردگی می‌کند.

نظر به اینکه عقاید غیرمنطقی با واقعیت تطبیق نمی‌کند و جامه عمل نمی‌پوشد، باعث فشار روانی و اختلال عاطفی می‌شود. عقایدی از قبیل «نباید شکست بخورم» و «باید همیشه موفق شوم» و «باید همه کسی مرا قبول داشته باشد» و «اگر او را از دست بدهم زندگیم تباه می‌شود» غیرمنطقی است. زیرا با واقعیت‌ها تطبیق نمی‌کند. یعنی انسان گاهی شکست می‌خورد و ممکن است موفق نشود و ممکن است افرادی باشند که او را قبول نداشته باشند و فرد می‌تواند به خود متکی باشد.

در درمان منطقی- عاطفی وظیفه درمانگر این است که به مراجع کمک کند تا افکار غیرمنطقی و مخرب را که باعث اختلال عاطفی او شده است تشخیص دهد و به جای آن افکار منطقی و سازنده بگذارد. قدمهایی که برای کمک به مراجع برداشته می‌شود عبارتست از (الیس 1974):

1- بحث لفظی با مراجع برای متقاعد نمودن وی نسبت به زمینه فلسفی و تئوریک روش منطقی – عاطفی.

2- مشخص نمودن افکار غیرمنطقی با بازنگری خود مراجع و بازخورد و تشویق مشاور.

3- درمانگر مستقیماً افکار غیرمنطقی را به بحث می‌گذارد و فرایند اختلال‌زای آنها را به صورت منطقی تعبیر و تفسیر می‌کند.

4- مراجع آموزش می‌بیند تا افکار منطقی را تمرین کرده و آنها را جانشین افکار غیرمنطقی نماید.

5- وظایف رفتاری برای مراجع تعیین می‌شود تا در مواردی که به افکار غیرمنطقی می‌انجامد عکس‌العمل منطقی بروز دهد.

مورد یا کیس اول- روش منطقی، عاطفی

خانم الف با افسردگی شدید به اطاق کار من آمد. پس از چند کلمه‌ای که صبحت کرد به گریه افتاد و وضع نامناسب خود را چنین شرح داد که، از زندگی لذت نمی‌برد. از کار خسته شده بود. به شوهر و بچه‌هایش نمی‌رسید و اگر از خدا نمی‌ترسید خودکشی می‌کرد. سردرگم بود و نمی‌دانست چه کاری بکند.

ابتدا خصوصیات شخصی، وضعیت خانوادگی و شرایط کار او بررسی شد. در روابط خانوادگی مشکلی نداشت و رابطه او با فرزندانش خوب بود. گذشته‌ای نسبتاً مناسب داشت. او می‌گفت که دو هفته است که افسرده شده و از این می‌ترسید که همه چیز خود را از دست بدهد و زندگیش متلاشی شود. وحشت داشت که مبادا دیوانه شود. ارزیابی اولیه از رفتار او نشان داد که افسردگی او بسیار شدید و همه جانبه است. لازم بود ابتدا نزد روانپزشک برود. این کار انجام گرفت.

در جلسه دوم علت مشکل مراجع بررسی شد. چنین می‌نمود که واقعه‌ای در زندگی او اتفاق افتاده و در نتیجه او افسرده شده است. شاید از زندگی به تنگ آمده و ممکن بود از یکنواختی کار روزانه خسته شده باشد. خوشبختانه واقعه خاصی برای مراجع پیش نیامده و زندگی او تغییر محسوسی نکرده بود. آنگاه افکار مراجع بررسی گردید. مراجع می‌گفت که هجوم افکار مختلف او را کلافه کرده است. نظر مراجع به این موضوع جلب شد که این افکار می‌تواند باعث تغییراتی در رفتار او شده باشد. زمینه تئوریک روش الیس با مراجع در میان گذارده شد. قرار شد که مراجع افکاری را که بیشتر ذهن او را مشغول می‌دارد روی کاغذ بنویسد و برای جلسۀ بعد بیاورد، مخصوصاً افکاری که آزار دهنده است.

در جلسه سوم یادداشت‌های مراجع بررسی شد. مراجع افکار گوناگونی داشت. از جمله این فکر که، «اگر در زندگی شکست بخورد چه خواهد شد» و «اگر نتواند کارهایش را به موقع انجام دهد چه بکند» و «اگر دیگران از تغییر حالات او آگاه شوند چه برخوردی با او خواهند داشت» و «خود را بدبخت دانستن» و «ترس از امکان دیوانه شدن». این افکار بصورت اتوماتیک به ذهن مراجع می‌آمد و مراجع خود را به خاطر وجود این افکار محکوم می‌کرد. این افکار مورد بازنگری قرار گرفت. ابتدا یکی از آنها یعنی ترس از دیوانه شدن بررسی شد. مراجع اظهار داشت که در طول زندگی خود همیشه از اتفاقات ناجور وحشت داشته و می‌ترسیده که مبادا همه چیز خود را از دست بدهد. او خود را بی‌ارزش می‌پنداشت و از وجود خود غافل بود. اکنون که به درون خود نگاهی می‌کرد خود را آدمی درمانده و افسرده می‌یافت و چون این حالت را درست تعبیر و تفسیر نمی‌کرد، خود را در مرز دیوانگی می‌دید و وحشت می‌کرد. از او سئوال شد، مگر رفتار فعلی او ناجور است. گفت نه. مگر حرکات ناجوری دارد. گفت نه. پس چرا رفتار درست خود را در نظر نمی‌گیرد و نمی‌گوید که می‌تواند درست رفتار کند. گفت این حرف درستی است. توجه مراجع به رفتار درست خودش جلب شد. قرار شد به رفتار مثبت خود توجه کند و برای جلسه آینده رفتارهای مثبت خود را گزارش دهد.

در جلسه چهارم این فکر مراجع که «اگر دیگران تغییر حالات او را بدانند چه برخوردی خواهند داشت»، بررسی شد. مراجع به عکس‌العمل دیگران نسبت به خودش بسیار اهمیت می‌داد. نقش دیگران در زندگی مراجع بررسی گردید و رفتار منطقی و غیرمنطقی او در رابطه با دیگران روشن گردید. مراجع قبول داشت که به خود بها نمی‌داده و خود را شایسته تعریف و تمجید دیگران نمی‌دانسته است. به مراجع اهمیت خود‌پذیری و بها دادن به خویشتن گوشزد شد. یادآوری این نکته لازم است که در تمام مراحل درمان شرایط یک رابطه خوب مشاوره‌ای و فضایی توأم با احترام و تفاهم وجود داشت.

درمان تا 12 جلسه ادامه یافت و به تدریج افکار مراجع به صورت منطقی و واقع‌بینانه درآمد.

ب- شناخت درمانی از بک

به نظر بک (1974) ناراحتیهای عاطفی محصول نیروهای اسرارآمیز و نفوذناپذیر نیست بلکه غالباً در اثر اشتباه در یادگیری، استنباطهای غلط و تمیز ندادن خیال از واقعیت است. گاهی انسان بدون دلیل خارجی افسرده می‌شود. در اینصورت با اطمینان می‌توان گفت که یک جریان شناختی یعنی یک فکر یا یک خاطره باعث افسردگی او شده است. گاهی برداشت‌های غلط در فرد به صورت یک عادت در می‌آید و چنان ذهن او را مشغول می‌دارد که حتی خود او هم از وجود آن برداشت‌ها بی‌خبر است. گاهی بیمار واقعیت ملموس و عینی را تحریف می‌کند مثلاً یک بیمار پارانوئید خیال می‌کند که همۀ اشخاص به او آسیب می‌رسانند، یا بیمار افسرده فکر می‌کند که توانایی خواندن و نوشتن و حتی رانندگی را ندارد. گاهی بیمار اندیشه‌ای غیرمنطقی دارد مثلاً بیمار افسرده با مشاهده اینکه شیر آب دستشویی چکه می‌کند یا پیلوت اجاق گاز خراب شده یا یکی از پله‌ها لق شده است نتیجه می‌گیرد که این خانه برای زندگی کردن مناسب نیست.

بک (1974) معتقد است که بیماران افسرده برداشتی منفی از خویشتن، برداشتی منفی از محیط اطراف و برداشتی منفی نسبت به گذشته، حال و آینده دارند. در حالت اضطراب، بیماران نگران وقوع خطرات احتمالی هستند و در این اندیشه هستند که حوادث ناخوشایندی احتمالاً اتفاق می‌افتد. همچنین خود را از برخورد با اندیشه‌های نگران کننده ناتوان می‌بینند و محرک‌ها را تعمیم داده و تقریباً هر صدا یا حرکت یا تغییری را در محیط اطراف خطری برای خود محسوب می‌دارند.

نظر به اینکه بیماران افسرده و مضطرب دارای احساس باختن، آشفتگی و از هم پاشیدگی در زندگی خود هستند، درمانگر باید به آنان کمک کند تا افکار و رفتار خود را دوباره سازمان دهند. فرایند شناخت درمانی بک شامل مراحل زیر است. (بک 1974):

1- مراجعین از افکار خود آگاه می‌شوند.

2- مراجعین افکار نادرست و ناجور خود را تشخیص می‌دهند.

3- مراجعین به جای افکار نادرست، افکار درست و عینی می‌گذارند.

4- مراجعین تشویق و تقویت می‌شوند و به آنان باز خورد مثبت داده می‌شود.

مورد یا کیس دوم، شناخت درمانی بک

خانم ج به وسیله یکی از همکاران روانپزشک به من معرفی شد. مراجع دارای همسری دوست داشتنی و محبوب، فرزندانی تحصیل کرده و لایق و وضعیت خوب اقتصادی بود. او در شگفت بود که چرا با وجود شرایط خوب خانوادگی و اقتصادی دچار افسردگی شده است. دارو مصرف می‌کرد ولی نتیجه چندانی نگرفته بود.

جلسه اول با بررسی حالات شخصی، وضعیت خانوادگی و شرایط محیطی پایان پذیرفت. آنچه برجسته می‌نمود حالت یکنواخت زندگی مراجع بود. قرار شد برای جلسه بعد بیشتر به رفتار و افکار خودش بیندیشد و برنامه زندگی خود را مرور کند. همانگونه که قبلاً گفته شد بیماران افسرده از خود و محیط اطراف و از گذشته و حال و آینده برداشت منفی دارند. این موضوع در جسله دوم بررسی شد تا روشن گردد که تا چه اندازه مراجع برداشت منفی از خود دارد. محیط اطراف را چگونه می‌بیند و برای آینده خود چه طرحی دارد. مراجع در سن میانسالی و بالاتر از 40 سالگی بود. تقریباً به همه انتظارات خود در زندگی رسیده بود. دیگر چیزی او را دلخوش نمی‌کرد و زندگی برای او بصورت تکرار وظایف بود و خود را بی‌مصرف و آینده را بی‌معنا می‌دید. شاید هیچوقت فرصت نیافته بود تا به خودش بنگرد. اکنون این فرصت را یافته بود ولی در این فرصت بهای کافی به خودش نمی‌داد. ضمناً ترس از پیر شدن او را فراگرفته بود. چون احساس افسردگی می‌کرد، محیط اطراف برای او لذت‌بخش نبود. حتی صحبت کردن با فرزندان و همسرش برای او ملال‌آور بود و به وضوح دیدی منفی از خود و از زندگی داشت. همراه با مراجع به نقاط مثبت و منفی زندگی او مروری شد. مراجع متوجه شد که به نقاط مثبت زندگی خود توجهی ندارد و جنبه‌های منفی زندگی را پررنگ می‌کند و بر آنها تأکید دارد. قرار شد تا جلسه بعد به جنبه‌های مثبت زندگی خود توجه بیشتری کند و آنها را پررنگ‌تر مشخص نماید.

جلسه بعد با بررسی نقاط مثبت زندگی مراجع شروع شد. مراجع متوجه شده بود که از نظر بدنی سالم است و در زندگی کم و کاستی ندارد. او دلش به کاری نمی‌رفت و از زندگی راضی نبود. این مطلب بررسی شد که لذت نبردن او از زندگی شاید ناشی از برداشت منفی او باشد. مراجع اظهار داشت که به طور کلی به خودش ارزش و بها نمی‌داده است. مراجع تشویق شد تا به زمینه‌های مثبت شخصیت خود توجه کند و از او خواسته شد تا کاری که مورد علاقه اوست مشخص نماید. او می‌گفت که از کار هنری بدش نمی‌آید. قرار شد کاری هنری مانند نقاشی را آزمایش کند. در جلسه بعد اظهار داشت که تا اندازه‌ای تلاش کرده و به تزیین خانه و کمی نقاشی پرداخته و احساس خوبی داشته است. اعضاء خانوادگی از تغییر حالات او خوشحال شده و او را تشویق به ادامه آن نموده بودند. درباره افسردگی با مراجع صبحت شد و درباره اینکه این حالت گاهی بر فکر آدمی غالب می‌شود و او تصور می‌کند که هیچ‌ کاری از او ساخته نیست، گفتگو شد و خاطرنشان شد که اگر کاری را فرد شروع کند خواهد دید که می‌تواند قدمهایی هرچند اندک بردارد و از انجام آن کار مثلاً نقاشی، لذت ببرد. این نکته یادآوری شد که افکار نادرست نقش عمده‌ای بر رفتار آدمی دارد. جلسه با تأکید براینکه او می‌تواند کار مثبتی انجام دهد پایان پذیرفت.

وقتی مراجع در جلسه بعد حاضر شد وضع مرتبی داشت لباس قشنگ‌تری پوشیده بود و معلوم بود که افسردگی او کمی بهتر شده است. او می‌گفت همسر و فرزندانش از تغییر حالت او بسیار خوشحالند. من هم ابراز خوشحالی کردم و به او گفتم خوب شروع کرده و تا اندازه‌ای توانسته است بر افسردگی خود غلبه نماید. جلسات بعدی مشاوره به طرح‌ریزی برای آینده و ترسیم الگوی مناسب رفتاری صرف شد و مراجع با رضایت خاطر به ادامه زندگی پرداخت.

پ- تعلیم خودآموزی از می‌کن‌بام

تعلیم خودآموزی از دو زمینه ریشه گرفته است: 1- عقیده الیس معنی بر اینکه صحبت‌های درونی و غیرمنطقی باعث اختلال عاطفی می‌شود. 2- نظریه لوریا که براساس آن، کودکان کنترل زبان درونی بر رفتار خویش دارند. لوریا سه مرحله مشخص را که در آن، رفتار کودک تحت کنترل زبان او در می‌آید بیان می‌کند. در مرحله اول سخن دیگران و معمولاً بزرگترها رفتار کودک را جهت داده و کنترل می‌کند. در مرحله دوم سخن بیرونی کودک تنظیم کننده رفتار او می‌شود و در مرحله سوم زبان درونی کودک، تنظیم کننده رفتار او خواهد بود (فوریت و همکاران، 1978).

می‌کن‌بام (1977) نتیجه مشاهدات خود را چنین بیان می‌کند و می‌گوید که فرزندش علاقه زیادی به سیب خوراکی داشت و پوست آنرا روی زمین می‌ریخت. با وجودی که با همسرش تلاش کرده بود تا با استفاده از روشهای تغییر رفتار، کودک خود را از این کار باز دارد ولی این روشها کارساز نبود. یک روز که همسرش فرزندشان را به سالن پذیرایی زیبایی برده بود و به او یک سیب خوراکی داده بود، فرزندشان مانند قبل، پوست سیب را روی زمین انداخته بود. مادرش به او گفته بود: پسرم. نه. اینجا کثیف می‌شود. ببین. پوست سیب را باید در سطل آشغال انداخت. آنگاه به او کمک کرده بود تا پوست سیب را از زمین بردارد و در سطل آشغال بیندازد. پس از این واقعه، وقتی فرزندش پوست سیب را روی زمین می‌انداخت، نگاهی به اطراف می‌کرد و می‌گفت نه. کثیف می‌شود و پوست سیب را برمی‌داشت و در سطل آشغال می‌انداخت. برای انجام این کار والدین، او را تقویت کردند. به نظر می‌کن‌بام، آنچه باعث تغییر رفتار کودکشان شد زبان درونی او بود و این زبان درونی رفتار او را تنظیم می‌کرد.

نتایج تحقیقات درباره اضطراب از امتحان و شرکت در جمع نشان داد که تعلیم خود‌آموزی باعث تغییر عمده‌ای در رفتار مراجعین شده است. این روش در مورد کودکان زود انگیخت نیز نتیجه خوبی داشته و به کنترل رفتاری آنان انجامیده است. (گلدفرید.1976). تعلیم خودآموزی شامل مراحل زیر می‌شود (می‌کن‌بام، 1977):

اول- تعلیم مراجع تا افکار ناسازگارانه را تشخیص داده و از آن افکار آگاه شود.

دوم- با بیان رفتار مناسب و گفتن شیوه عمل، درمانگر آنرا الگوسازی می‌کند یعنی

1- لوازم عمل را ارزیابی می‌کند.

2- عمل را به صورت گام به گام آموزش می‌دهد.

3- جملات شخصی را که بر لیاقت فرد دلالت می‌کند آموزش می‌دهد.

4- به مراجع کمک می‌کند تا بر نگرانی خود از شکست احتمالی غلبه کند.

5- عمل موفقیت آمیز مراجع را تقویت می‌کند.

سوم – مراجع رفتار موردنظر را انجام می‌دهد و آنرا به صورت بلند بازگو می‌کند و جملات را مجدداً در ذهن خود تکرار می‌نماید.

درمانگر مراجع را مطمئن می‌سازد که اگر شخصاً عملی را انجام دهد به راه حل سازنده‌ای برای برطرف نمودن اشکالات عاطفی خود دست خواهد یافت و باعث می‌شود تا دید مثبت و موفقی نسبت به آینده پیدا کند.

مورد سوم، تعلیم خودآموزی

دانش‌آموز هیجده ساله‌ای با احساس دوگانگی نزد من آمد. روان پزشک معالج وی گفته بود که او آدمی دو شخصیتی است و او خود چنین می‌پنداشت. می‌گفت الآن شخصیتی آرام دارد ولی در خانه دارای شخصیتی پرخاشگرانه است و با مادرش سازگار نیست و گاهی با خودش حرف می‌زند.

در جلسه اول گذشته مراجع و حالات شخصی او بررسی شد. در جلسه دوم ابتدا به تأثیر برچسب‌ها بر رفتار آدمی اشاره شد. مراجع اظهار داشت که او در برخوردهای اجتماعی و در کلاس درس و گاهی در تنهایی احساس دوگانگی می‌کند و مثل اینکه آدمی دو چهره است. از خودش بدش می‌آمد و گاهی آنقدر عصبانی می‌شد که کتابهای خود را پرت می‌کرد. دوگانگی درونی مراجع بیشتر شکافته شد و به نوع گفتگوی درونی وی توجه شد و بیان گردید که به جای دو نوع شخصیت ممکن است دو نوع گفتگوی درونی داشته باشد یعنی یکبار خود را آرام و موفق و لحظه‌ای دیگر خود را ناموفق و پرخاشگر می‌بیند. مراجع می‌گفت که درباره این موضوع فکر نکرده است.

اشاره به این موضوع شد که او سال چهارم دبیرستان است و این گواهی بر لیاقت و توانایی اوست و اینکه رفتار مناسب و برخورد خوبی با مردم دارد این نیز دلیلی بر سازگاری اجتماعی او است. او اصولاً به این جنبه مثبت شخصیت خود نیندیشیده بود و همیشه خود را محکوم کرده و احساس درماندگی می‌کرد و فکر می‌کرد نمی‌تواند کاری بکند. قرار شد تا جلسه بعد درباره این موضوع یعنی اینکه آیا این دوگانگی شخصیتی، دو نوع گفتگو در درون ذهن است، فکر کند و وقتی احساس دوگانگی می‌کند به درون خود مراجعه کند و گفتگوی درونی خود را روی برگ کاغذ یادداشت کند و با خود بیاورد.

جلسه بعد به بررسی گفتار درونی مراجع گذشت و معلوم شد که گفتگوی درونی وی باعث رفتار دوگانه او شده است. در واقع مراجع بیش از یک شخصیت نداشت. وقتی احساس مثبتی می‌کرد و خود را مثبت می‌دید رفتار مناسبی داشت و وقتی از خودش راضی نبود و خود را موفق نمی‌دانست رفتاری پرخاشگرانه داشت. مراجع تشویق شد تا به جملات مثبت درونی که حاکی از لیاقت او بود توجه کند و از او خواسته شد تا گفتار درونی خود را بازگو کند و نحوه رفتار خود را ببیند.

در جلسه بعد مراجع اظهار داشت که احساس خوبی داشته و راحت‌تر بوده است. مراجع می‌گفت که از مشاهده خویش در آیینه خوشش نمی‌آمده است. تشویق به خودپذیری شد و قرار شد خود را با نام کوچک بنامد و بگوید که «من …. هستم» و آن را تکرار کند. همانگونه که می‌کن‌بام گفته بود تغییر جملات درونی به تغییر رفتار می‌انجامد. اگر مراجع خود را می‌پذیرفت و با خویش آشتی می‌کرد خود را فردی لایق می‌دانست و رفتار برونی او تغییر می‌کرد. بر این موضوع تأکید شد که مراجع دارای ویژگیهای مثبت شخصیتی زیاد است و از او خواسته شد تا جملاتی را که حاکی از عدم موفقیت و شکست است کمتر بکار ببرد.

جلسات درمان ادامه یافت و به تدریج برداشت مراجع از خودش تغییر کرد و دیگر برچسب دو شخصیتی بودن برخود نمی‌نهاد و به جنبه‌های مثبت شخصیت خود توجه کرد. مراجع برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز تربیت معلم رفت و با موفقیت پیشرفت نمود.

دسته دوم – آموزش مهارتهای سازگارانه

مهارتهای سازگارانه مجموعه رفتارهایی است که به سازگارشدن فرد با موقعیت‌ها و شرایط زندگی کمک می‌کند. کسی که از برخورد با دیگران دچار اضطراب می‌شود، اگر مهارتهای ارتباطی و برخورد را فرا گیرد، خواهد توانست در جمع حاضر شود و احساس اضطراب نکند. گلدفرید (1976) از روش کنترل شخصی برای حساسیت‌زدایی به این صورت استفاده کرد که ابتدا به مراجعین خود مهارتهای استراحت و آرمیدگی را تعلیم می‌داد و سپس از آنان می‌خواست تا صحنه‌های مختلف از موقعیت‌های اضطراب‌زا را در ذهن خود مجسم کنند و با استفاده از مهارت استراحت آن صحنه‌ها را از ذهن خود دور سازند. وقتی مراجع توانست با آن صحنه‌های تصور شده بدون اضطراب مواجه شود به صحنه واقعی نزدیک می‌شد. روش گلدفرید شامل مراحل زیر است: (گلدفرید، 1976)

1- توصیف درمانی روش حساسیت زدایی.

2- آموزش شیوه استراحت و آرمیدگی.

3- تنظیم سلسله مراتب از موقعیت‌های اضطراب‌زا.

4- آموزش مراجع با موقعیت‌های اضطراب‌زا را در ذهن خود مجسم کند و با استفاده از مهارت استراحت آنها را از ذهن خود دور سازد. مجسم نمودن صحنه‌ها تا وقتی ادامه می‌یابد که آن موقعیت‌ها برای مراجع اضطراب‌زا نباشد.

5- پس از آنکه مراجع توانست موقعیت‌ها را بدون اضطراب در ذهن خود مجسم کند، به موقعیت واقعی نزدیک می‌شود. تفاوت این روش با حساسیت‌زدایی که به صورت شرطی خلافی اجرا می‌گردد در این است که در این روش، ابتدا مراجع با تجسم موقعیت‌های اضطراب در ذهن خود به صورت ذهنی با آن موقعیت‌ها برخورد می‌کند و وقتی موقعیت‌ها برای او اضطراب‌زا نبود، با موقعیت‌های واقعی در خارج برخورد می‌کند.

می‌کن‌بام (1977) راهنمای زیر را برای تعلیم مهارتهای سازگارانه پیشنهاد کرد:

1- طرحهای سازگاری باید قابل انعطاف باشد.

2- در برنامه آموزش باید به تفاوتهای فردی، تفاوتهای فرهنگی، تفاوت موقعیت‌ها توجه شود.

3- درمانگر باید مراجع را تشویق کند تا از اطلاعات موجود استفاده کند و به حوادثی که بالقوه تهدیدکننده است توجه نماید.

4- ابتدا مراجع به موقعیت‌هایی که کمتر فشار زاست نزدیک شود.

برخورد با موقعیت‌های فشارزا از جمله موارد استفاده از تعلیم مهارتهای سازگارانه است. تعلیم این مهارتها شامل سه مرحله است:

در مرحله اول به مراجع تعلیم داده می‌شود تا در برابر عوامل استرس‌زا به صورت آمادگی برای عامل فشار، احتمال غلبه بر عامل فشار، مواجه شدن با عامل فشار و توان سازگاری با آن واکنش نشان دهد.

در مرحله دوم مراجع تمرین می‌کند و اطلاعاتی را در زمینه موضوع‌های فشارزا و راههای مقابله با آن و شیوه استراحت برای کم‌کردن فشار را فرا می‌گیرد.

در مرحله سوم درمانگر مراجع را تشویق می‌کند تا با موقیعت فشارزا در خارج برخورد کند. در اجرای این مرحله، درمانگر می‌تواند مراجع را در اطاق مشاوره، با موقعیت‌های فشارزا از قبیل موقعیت امتحانی نزدیک کند و اضطراب او را تقلیل دهد.

مورد چهارم، استفاده از مهارتهای سازگارانه

دانشجوی «ک» با ابراز این مشکل که در جمع خجالت می‌کشد و نمی‌تواند حرف خود را بزند و از صحبت‌کردن در جمع و در کنفرانس دادن در کلاس عاجز است نزد من آمد. معلوم بود که چنین رفتاری را در طول زندگی خود فراگرفته و در خانه و مدرسه این رفتار شکل گرفته و به صورت رفتار فعلی درآمده است. جلسه اول به بررسی گذشته‌ها و شرح زندگی مراجع گذشت. با اینکه مراجع توان رفتار خوبی داشت و می‌توانست خوب حرف بزند ولی خجالت در جمع به او اجازه نمی‌داد که صحبت کند یا در کلاس سئوال کند و مطلبی را بگوید. جلسه دوم با تعلیم مهارتهای سازگارانه که شامل حساسیت‌زدایی و جرأت‌آموزی بود دنبال شد. به مراجع شیوه استراحت آموزش داده شد و قرار شد سلسله مراتبی از موقعیت‌های اضطراب‌زا تنظیم گردد. در جلسه بعد به مراجع آموزش داده شد تا با مجسم نمودن موقعیت‌های اضطراب‌زا در ذهن خود و با استفاده از شیوه استراحت به آن موقعیت‌ها نزدیک شود. قرار شد تا در فاصله بین جلسات، تمرینها را تکرار نماید. همچنین طرز فکرهایی که مراجع در هنگام برخورد با موقعیت‌ها دارد را یادداشت کند. در جلسه بعد مراجع گزارش داد که در یک مورد در جمع صحبت کرده و موفق بوده است. طرز فکرهای مراجع بررسی شد و اصلاح گردید. (جلسات مشاوره با این مراجع ضبط ویدئویی شده و در آرشیو سمعی و بصری دانشکده علوم تربیتی دانشگاه اصفهان موجود است).

دسته سوم- درمان به شیوه حل مسأله

برخی از مراجعین تردید در تصمیم‌گیری و اشکال در انتخاب دارند. این افراد یا تصمیمی نمی‌گیرند و یا انتخاب خود را تا آنجا که بتوانند به تأخیر می‌اندازند. تردید در تصمیم‌گیری و اشکال در انتخاب غالباً ناشی از ندانستن فرآیند تصمیم‌گیری است. تصمیم‌گیری فرآیندی آموختنی است. قبل از تصمیم‌گیری و انتخاب لازم است مراحل زیر طی شده باشد (گلدفرید، 1976):

1- آشنا شدن با موقعیت مشکل: اگر مراجع در هنگام روبرو شدن با مشکل فوراً پاسخ بدهد ممکن است دقت کافی برای بررسی پاسخهای متنوع نداشته باشد. شناخت موقعیت زمانی و مکانی به آگاهی بیشتر از مشکل و توجه به راه‌حلهای احتمالی کمک می‌کند. ابتدا لازم است موقعیت بررسی شود و روشن گردد که مشکل موجود در چه شرایطی رخ داده است.

2- تعریف عینی مشکل: اگر مشکل مبهم باشد نمی‌توان برای آن راه حلی یافت. پس از شناختن موقعیت باید مشکل به صورت عینی و ملموس تعریف و مشخص گردد. با مشکلی مانند عقب‌ماندگی تحصیلی نمی‌توان برخورد کرد زیرا کلی و مبهم است و معلوم نیست که فرد در چه موضوعی و تا چه اندازه عقب‌ماندگی تحصیلی دارد. اگر روشن شود که عقب‌ماندگی تحصیلی فرد در ریاضی آنهم در عدم درک مفاهیم اساسی است، می‌توان برای آن راه حلی یافت و به او کمک کرد.

3- ارائه راه حلها: در این مرحله، مراجع دامنۀ وسیعی از پاسخهای احتمالی را ارائه می‌دهد. لازم است در این مرحله تا آنجا که ممکن است برای مشکل موجود راه حل ارائه گردد. در این مرحله به نقد و بررسی راه‌حلها نمی‌پردازند و راه‌حلها مورد قضاوت ارزشی قرار نمی‌گیرد.

پس از آنکه مراحل مقدماتی تصمیم‌گیری طی شد، مراجع به تصمیم‌گیری و انتخاب می‌پردازد. تصمیم‌گیری عبارت از انتخاب یک راه حل است. چنانچه مراجع موقعیت را بشناسد و مشکل را بصورت عینی تعریف کرده باشد و راه حلهای مختلفی برای آن ارائه شده باشد، امکان تصمیم‌گیری و انتخاب می‌رود. آنانکه نمی‌توانند تصمیم‌گیری کنند یا موقعیت را دقیقاً نشناخته‌اند و یا مشکل را به صورت عینی و ملموس تعریف نکرده‌اند و یا به راه‌حلهای مختلفی نرسیده‌اند.

اگر مراجع برای مشکل خود تنها به یک راه حل فکر کند و آن راه حل مناسب نباشد نمی‌تواند تصمیم‌ بگیرد. تصمیم‌گیری در صورتی مطلوب است که بهترین راه حل انتخاب شود.

برای انتخاب بهترین راه حل از سه معیار زیر استفاه می‌شود:

1- مؤثر بودن راه حل: یعنی راه حلی انتخاب می‌شود که از سایر راه حلها اثرش بیشتر باشد و بهتر بتواند مشکل را حل کند.

2- عملی بودن راه حل یعنی راه حلی انتخاب می‌شود که بتواند به عمل درآید و امکان اجرای آن باشد.

3- مفیدتر بودن راه حل یعنی راه حلی انتخاب می‌شود که بازدهی و نتیجه آن بیشتر باشد.

اگر راه حلی موثرتر و عملی و مفیدتر باشد می‌توان آن راه حل را انتخاب کرد و بر آن تصمیم گرفت. پس از تصمیم‌گیری و انتخاب لازم است. به ارزشیابی نتیجه آن پرداخت و چنانچه نتیجه بدست آمده با نتیجه مورد انتظار هماهنگی داشته باشد فرآیند تصمیم‌گیری پایان می‌پذیرد و در صورتی که نتایج بدست آمده با نتیجه مورد انتظار هماهنگ نباشد مراجع به مقدمات تصمیم‌گیری باز می‌گردد و راه حل دیگری را انتخاب می‌کند. روش حل مسأله کاربرد فراوانی در برخورد با مشکلات تحصیلی، شغلی و خانوادگی دارد.

موارد پنجم و ششم، استفاده از روش حل مسأله

دانش‌آموزی با مشکل عقب‌ماندگی تحصیلی همراه با مادرش نزد من آمد. مادرش می‌گفت که فرزندش اخیراً افت درسی پیدا کرده و نمراتش بسیار کم شده است. ابتدا لازم بود موقعیت خانه و مدرسه او روشن شود. او فرزند دوم خانواده بود و در مدرسه‌ای نسبتاً خوب درس می‌خواند و کلاس پنجم ابتدایی بود. پدر و مادرش دیپلمه بودند و از نظر خانوادگی مشکلی نداشت. پس از بررسی موقعیت، مشکل به صورت عینی درآمد. معلوم شد که این دانش‌آموز در ثلث اول از درس ریاضی نمره‌ای پایین آورده است. برای اطمینان از توان ذهنی او ابتدا هوش او ارزیابی شد. بهره هوشی او در حد طبیعی (150IQ=) بود و از نظر هوشی اشکال نداشت. با ارزیابی میزان درک مفاهیم ریاضی معلوم شد که این دانش‌آموز برخی از مفاهیم اساسی ریاضی را درک نکرده و همین موضوع باعث شده تا از کلاس عقب بیفتد و درسهای بعد را نفهمد و خود را نتواند برای امتحان آماده کند. راه حلهای ممکن برای برخورد با مشکل درسی این دانش‌آموز بررسی شد. این راه حلها عبارت بودند از:1- کمک به دانش‌آموز با استفاده از معلم ویژه. 2- کمک خود والدین برای یاد دادن مفاهیم اساسی ریاضی. 3- فرستادن دانش‌آموز به کلاس تقویتی. 4- کمک گرفتن از دانش‌آموزان ممتاز کلاس برای یاری دادن به این دانش‌آموز. در مرحله تصمیم‌گیری و بررسی اینکه کدامیک از راه‌حلها مؤثر، عملی و مفیدتر است به دلیل ضعف مالی خانواده امکان استفاده از معلم ویژه و یا کلاس تقویتی نبود. قرار شد از خود والدین و شاگردان ممتاز کلاس استفاده شود. با تماس با معلم ریاضی مشکل این دانش‌آموز و راه حل آن توضیح داده شد. قرار شد مادرش نزد معلم برود و معلم، او را برای نحوۀ ارائه درس ریاضی توجیه نماید. همچنین با کمک معلم یکی از دانش‌آموزان ممتاز کلاس برای کمک به این دانش‌آموز در نظر گرفته شد. نتیجه امتحان ثلث دوم و سوم نشان داد که دانش‌آموز موفق شده بود. به والدین توصیه شد تا در ضمن کار با این دانش‌آموز از هرگونه سرزنش و مقایسه او با دیگران پرهیز کنند.

مورد دیگر جوان 18 ساله‌ای بود که با علائم بی‌حوصلگی، دل مردگی و احساس بی‌مصرف بودن نزد من آمد. دارو مصرف می‌کرد و از آن اثر چندانی نگرفته بود. بررسی اولیه نشان داد که او در کنکور موفق نشده بود. پس از آن با سرزنش خانواده و بستگانش مواجه گردیده بود. او برای فرار از سرزنش اعضاء خانواده بی‌هدف از خانه بیرون می‌آمد و پرسه می‌زند و چون حوصله‌اش سرمی‌رفت به خانه برمی‌گشت و احساس بی‌مصرفی می‌کرد. ابتدا موقعیت او بررسی شد و مشکل او بصورت عینی درآمد. او فرزند اول خانواده و دیپلمه تجربی بود. او به خود ارزشی نمی‌داد و فکر می‌کرد توان کاری را ندارد و چون مهارتی نداشت احساس بی‌مصرفی می‌کرد. راه‌حلهایی که برای برخورد با مشکل او وجود داشت این بود که: 1- کاری یاد بگیرد. 2- دوباره خود را برای امتحان کنکور آماده کند. 3- با یکی از آشنایان مشغول به کار شود. 4- خودش دنبال کاری برود. از بین راه‌حلها، این راه حل که کاری یابد بگیرد را مفیدتر و مؤثرتر دانست. پس از انتخاب این راه حل باید محلی را برای کارآموزی جستجو کند. از بین امکانات موجود تصمیم گیرفت به مرکز کارآموزی وزارت کار و تأمین اجتماعی برود و کارآموزی کند. پس از شش ماه کاری را فرا گرفت و در یک کارگاه مشغول کار شد. از این به بعد احساس بی‌مصرفی نمی‌کرد و توانست توان خود را بکار گیرد.

نتیجه

شایع‌ترین مشکل رفتاری اختلالهای عاطفی است. از بین روشهای برخورد با اختلالهای عاطفی روشهای شناختی اثر مطلوبی داشته است. این مقاله ضمن بحث درباره انواع روشهای شناختی به کاربرد آنها اشاره دارد. روشهای شناختی متنوع است و شامل روان درمانیهای منطقی، تعلیم مهارتهای سازگارانه و شیوه حل مسأله می‌شود. این مقاله به ارائه کیس‌های درمانی پرداخته و نوعی مطالعات موردی (case studies) است. انتظار می‌رود که ارائه این کیس‌ها کاربرد روشهای شناختی را ارائه دهد و نوعی رهنمود عملی باشد. کاربرد عملی این روشها گواهی بر مؤثر بودن آنها است و استفاده از این روشها را به محک تحقیق موردی گذارده است.

منابع

1- آرنولد، 1960، به نقل از کتاب شناخت درمانی بک، ترجمه قراچه داغی، تهران، نشر ویس، 1369 ص 67.

2- بک، آرون، شناخت درمانی، ترجمه قراچه داغی، تهران، نشر ویس، 1369، ص 145.

3- برنز، دیوید، شناخت درمانی، روانشناسی افسردگی، ترجمه قراچه داغی، تهران، نشر خاتون، 1366 ص 49.

4- ریس، لینفورد، مختصر روانپزشکی، ترجمه گروهی از مترجمان، مرکز نشر دانشگاهی، 1364، ص 246.

5- شاختر، 1970، به نقل از کتاب زمینه روانشناسی، اتکینسون و همکاران ترجمه براهنی و همکاران، ج1، تهران، انتشارات رشد، 1368، ص 601.

6- شفیع آبادی، عبداله و ناصری غلامرضا. نظریه‌های مشاوره و روان درمانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1365، ص 52.

7- مصفا، محمد جعفر، با پیر بلخ، تهران، انتشارات بهار، 1370، ص 125.

8. Beck, A. et al., Cognitive Therapy of Depression, New York, Guilford co., 1974. pp. 184-200.

9. Corsini, R., Current Psychotherapies, Illinois, Peacock, Pub. Co. 1977 p. 167-169.

10. Ellis, A., Humanistic Psychotherapy, New York , Mcgraw Hill Co. 1974, pp. 55-67.

11. Foreyet, j., et al., Cognitive Behavior, New York, Plenum Press, 1978,pp.13-16.

12. Goldfried, M. and Davison, Cognitive Behavior Therapy, New York Holt, Rinehart and Winston Co. 1976. pp.1590.

13. Meichenbaum, D., Cognitive Behavior Modification, New York, Plenum Press, 1977, pp.24.

14. Luria, A., The Role of Speech in the Regulation of Normal and Abnormal Behavior, New York, Liveright Co. 1961, pp.18.
اگر می خواهید مطالب وبلاگ یک فراکاو را در ایمیل خود داشته باشید، اینجا کلیک نمایید…

تازه ترین فعالیت یک فراکاو

دوره مجازی و کاربردی درمان شناختی رفتاری

اینجا کلیک نمایید.

درباره sardabir

2 نظر

  1. با سلام من 27 سالمه و در شرف جدايي از همسرم هستم، يك تجربه تلخ و اشبتاه، حالا دچار افسردگي مزمن شدم، حتي 2 سال پيش دست به خود گشي زدم، و به طور ناگهاني ديسك كمر مزمن گرفتم كه ناگزير از شرايط اجتماعي و كاري دور شدم ، بريا جبران مشكل دوباره دانشگاه شركت كردم و در يك رشته ديگه مشغول به تحصيل هستم ، اما نه تنها بهبودي تو شرايطم ايجاد نكرد بلكه هر روز تنها تر پوچ تري و افسرده تر از ديروز مي شم.

  2. با سلام من به عنوان کارشناس ارشد روانشناسی به شما توصیه ای دارم اگر طلاق صورت گرفته ، به این مساله توجه کنید که شما زمانی که مجرد بودید هم افسردگی داشتید مسلما خیر ،پس اگر آن زمان تنها بودید و به زندگی عادی ادامه می دادیدالان هم مطمئنا می توانید .

    مدیر یک فراکاو:
    آیا فراموش کردن خاطرات و دلبستگی ها آسان است!

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*


چهار − 2 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

موسسه محک
رفتن به بالا