یک شب با زنی دیگر!

شاید این داستان را بارها و بارها خوانده باشید . اما آن برای یک تلنگر سخت دوباره در یک فراکاو درج می نمایم. امیدوارم به آن توجه لازم را داشته باشید.

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمیشوند و یا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند. لطفا به این ماجرا که دوستم برایم روایت کرد توجه کنید:

او میگفت که پس از سالها زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که ۱۹ سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن ۳ بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم…

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

____________________________________

زبان کودک دانستنفیلم های روانشناسیآموزش هیپنوتیزم

____________________________________

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای ۲ نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.

به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته.

امروز بهتر از دیروز و فرداهای ناشناخته است.

انتشار دهنده:

افتخار حمیدی

  • Facebook
  • Twitter
  • FriendFeed
  • Delicious
  • Yahoo! Bookmarks
  • Google Bookmarks
  • Reddit
  • E-Mail
نوشته بعدی یک فراکاو را در ایمیل تان بخوانید: با استفاده از فیدبرنر
شارژ اعتباری

درباره‌ی یک فراکاو

من در زمینه روانشناسی تحصیل نموده ام و بسیار علاقه دارم که که به زبانی ساده و کامل در این زمینه وبلاگ نویس نمایم. اما علاقه شدیدم را به دنیای فن آوری و دیجیتال نمی توانم پنهان کنم!

۱۶ دیدگاه

  1. اگر بدانیم که زندگی چقدر کوتاه است لحظه های با هم بودن را جشن می گیریم .

    مدیر یک فراکاو:

    صدها مثبت به دیدگاه شما کم است.

  2. بهشت نصیب همه ی مادران دنیا بشه

  3. ممنون
    خیلی خیلی قشنگ بود
    مخصوصا وقتی که یادم افتاد که آدم خواه ناخواه عزیزانشو از دست میده

  4. وآنگاه که خدا گفت:
    مرا عبادت و به پدر و مادرت کن…
    دریافتم که بعد از عبادت خدا عمیقترین زیبایی دنیا نیکی به پدر و مادر است.

  5. ممنون، خیلی تاثیرگذار

  6. آخی الان دلم می خواست شهر خودم بودم مامانمو بغل می کردم و به دستهای بابام بوسه می زدم

    مدیر یک فراکاو:
    از ابراز احساس پاک شما سپاس فراوان داریم.

  7. یک کم نم کنار چشم
    تصور اینکه یه روز پدر یا مادرم رو از دست بدم دیوونم میکنه
    ان شا الله همه ی پدر و مادرها برای بچه هاشون بمونن
    خدا سلامتی و طول عمر با عزت به همشون بده

    مدیر یک فراکاو:
    ما نیز دعا می کنیم.

  8. بدک نبود

  9. مهدی
    به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد..(حسین پناهی)
    چشام پراشک شد..
    مرسی عزیز

    مدیر یک فراکاو:
    خدا حسین پناهی را مورد لطف خویش قرار دهد. از محبت شما ممنون

  10. دستتون درد نکنه.
    مادران عالی ترین آفریدگان خداوند هستند. تا ازدستشان ندهیم قدر محبت‌های بی توقع شان را نمی دانیم. و تا زن نگیریم نمی دانیم محبت مادر یعنی چه .
    دوستت دارم مادر .

    مدیر یک فراکاو:
    از ابراز محبت شما سپاس بسیار داریم.

  11. منم به همه ی بچه هایی که این مطلب رو خوندن توصیه می کنم، هیچ فرصتی رو از بودن در کنار عزیزانتون از دست ندین. منم یه زمانی خیلی مشغول درس و مقاله نوشتن بودم. اون سال هم به خاطر درسم با پدرم به مسافرت نرفتم و هر وقت می خواست که باهاشون بیرون برم، قبول نمی کردم و مشغول درسم بودم. تا موقع امتحانای پایان ترم که خوشبختانه صبح واسه امتحان خواب موندم! خیلی استرس داشتم و میدونستم اگه دیر برسم، نمرمو صفر رد می کنن و مشروط! ازم خواست تا آرامشمو حفظ کنم و بهم قول داد که سر موقع به امتحان می رسوندم. با اینکه ناراحتی قلبی داشت راه افتاد که منو از کرج تا تهران برسونه. در آخرین لحظه به امتحان رسیدم. منتظرم بیرون ایستاده بود و بهم گفت که می خواد امروز یه روز به یاد موندنی بشه و بهم خیلی خوش بگذره. اون روز تا عصر با هم به رستوران و شهربازی و خرید رفتیم و کلی با هم صحبت کردیم. در طول هفته هم ۲ بار پیش اومد که با هم بیرون بریم و در آخر هفته به طور ناگهانی از دنیا رفت. ولی الان خوشحالم که لااقل آخرین هفته ی عمر پدرم رو باهاش بودم، گرچه دیگه نوبت من نشد که بیرون ببرمش و کمکش کنم خوشحال باشه.

    مدیر یک فراکاو:

    از دست دادن عزیزتان مرا نیز متاثر نمود.

  12. چشام پراشک شد..

  13. تبریک به خانم شما که اینقدر روشنفکرند

  14. همه ی این داستانها وماجراها بخاطر اینه که ما به خودمون تکانی بدیم وسپاسگزار باشیم . داستان عاطفی جالبی بود .

بالا
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: