افتخار حمیدی روانشناس
هر مفهوم ، نماینده یا بازنمود کل یک مقوله است و واژه مقوله مجموعه ای ازصفات را تداعی می کند . مثلا مفهومی که از گربه در ذهن داریم شامل داشتن سبیل و چهار پاست . مفاهیم در ذهن چند کارکرد عمده دارند . یکی این که با تقسیم جهان به واحد های قابل تدبیر ، به صرفه جویی شناختی کمک می کنند . زیرا اگر قرار باشد برای هر چیزی که در جهان وجود دارد اسمی جداگانه بدهیم مجموعه لغاتی غول پیکر خواهیم داشت . نسبت دادن یک شی به یک مفهوم را دسته بندی می نامند . وقتی شیئی را در دسته ای قرار می دهیم گویی آن را واجد بسیاری از ویژگی های مربوط به آن مفهوم ، از جمله ویژگی هایی دانسته ایم که مستقیما درک نمی شوند پس دومین کارکرد مفاهیم این است که با کمک آنها می توان اطلاعاتی را که از پیش دریافت نکرده ایم ، پیش بینی کنیم . مثلا ویژگی های مفهوم سیب نظیر داشتن دانه و خوردنی بودن براحتی قابل درک نیست ، و ویژگی هایی نظیر گرد بودن ، داشتن رنگی خاص ، و درختی بودن براحتی مشهود است . برای دسته بندی اشیایی نظیر سیب از خواص مرئی آن استفاده می شود ( شیئی است سرخ و گرد که از درخت آویزان است ) و بعد استنباط کنیم که این شی خواصی را هم که به راحتی قابل مشاهده نیست نظیر( خوردنی بودن و داشتن دانه ) دارد ، پس با مفاهیم می توان از اطلاعات داده شده فرا تر رفت ( برونر ، ۱۹۵۷ ). ( اتکینسون ، اسمیت و دیگران ، زمینه روان شناسی هیلگارد ، ترجمه رفیعی ، حسن ، ۱۳۸۳ ، ص ۲۵۶ و ۲۵۷ ).
پیشگونه ها prototype= نمونه اولیه
خواص و ویژگی های هر مفهوم را ظاهرا می توان بر دو گروه دانست . یک دسته از این ویژگی ها پیشگونه ( پروتوتیپ ) آن مفهوم را می سازد یعنی نمونه اعلای آن مفهوم را توصیف می کند . مثلا در مفهوم ((عزب )) این پیشگونه ممکن است شامل ویژگی هایی از این قبیل باشد که او مردی است حدودا سی تا چهل ساله که تنها زندگی می کند و حیات اجتماعی فعال هم دارد . این پیشگونه آن چیزی است که وقتی راجع به آن مفهوم فکر می کنیم معمولا به ذهن می آید . گر چه ویژگی های پیشگونه در نمونه های نوعی عزب ممکن است صدق کند ، اما واضح است که در تمام موارد صادق نیست مثلا ( دختر شصت ساله ) . به عبارت دیگر هر مفهومی باید ویژگی هایی به جز ویژگی های پیشگونه خود نیز داشته باشد و این ویژگی های اضافی ، هسته ای را تشکیل می دهد که شامل مهمترین ویژگی های لازم برای تعلق به ان مفهوم است . مثلا هسته مفهوم عزب شامل این ویژگی هاست : بزرگسال ، مرد ، و مجرد . این ها ویژگی هایی است اساسی برای آنکه چیزی در شمار آن مفهوم قرار گیرد (آرمسترانگ ، گلیتمن ، و گلیتمن ، ۱۹۸۳ ). مثال دیگر در مورد پرنده است . پیشگونه این مفهوم ممکن است شامل دو ویژگی پرواز و آواز باشد که در پرندگانی مثل سینه سرخ و کبک صدق می کند اما بر شتر مرغ و پنگوئن قابل اطلاق نیست . در هسته مفهوم پرنده احتمالا باید چیزی در مورد مبنای زیستی پرنده بودن به طور مشخص ذکر شود : این که پرنده بودن مستلزم داشتن ژنهایی خاص یا لااقل والدینی است که خود نیز پرنده باشند .پس مثالهای عزب و پرنده – ویژگی های پیشگونه ، شاخص هایی لازم ، ولی ناکافی ، از آن مفهوم است .، حال آنکه ویژگی های هسته ، برای تشخیص تعلق به آن مفهوم مفید تر است .
مفاهیم تعریف شده و مفاهیم گنگ
هسته مفهوم عزب تعریفی است که به راحتی قابل اطلاق بر آن مفهوم است ، یعنی هر بزرگسال مذکر مجردی باید عزب باشد مفاهیمی از این دست را مفاهیم تعریف شده می نامند . برعکس هسته مفهوم پرنده به سختی در شمار تعریف قرار می گیرد ، مثلا ممکن است فقط بدانیم که این هسته شامل تعدادی ژن است ، و نیز ویژگی های این هسته ، ویژگی های قابل رویت نیست . چون وقتی پرنده را می بینیم ژن هایش قابل رویت نیست ویژگی هایی نظیر پرواز و آواز را دارد یا نه ؟ بعد با استفاده از این اطلاعات نتیجه می گیریم که ایا حیوان پرنده است یا نه ؟ مفاهیمی نظیر پرنده را مفاهیم گمگ می نامند . تعیین اینکه آیا فلان شی نمونه ای از فلان مفهوم گنگ است یا نه ، اغلب عبارت است از تعیین شباهت آن به پیشگونه مفهوم مزبور ( اسمیت ، ۱۹۸۹ ) نکته مهم آن است که بیشتر مفاهیم طبیعی ظاهرا مفاهیم گنگ یعنی فاقد تعریفی حقیقی اند و قرار دادن اشیا در دسته آنها عمدتا با عنایت به پیشگونه آنها صورت می گیرد . در مورد مفاهیم گنگ ، ویژگی های پیشگونه برخی نمونه ها بیشتر از بقیه است . مثلا در میان پرندگان ، سینه سرخ ، ویژگی پریدن دارد ولی شتر مرغ ندارد .هر چه تعداد ویژگی های پیشگونه ای در نمونه بیشتر باشد ، افراد عادی بیشتری آن نمونه را در شمار مفهوم مورد نظر تلقی می کنند
<img src="
” alt=”مفهوم سازی” />
سلسله مراتب مفاهیم
گذشته از آنکه ویژگی های مفاهیم را می شناسیم ، نحوه ارتباط آنها با هم را نیز می دانیم . مثلا مفهوم سیب خود جزو ( یا زیر مجموعه ) مفهوم میوه است که بزرگتر از آن است ، یا مفهوم سینه سرخ خود زیر مجموعه مفهوم حیوان است . ( مورفی ، و براونل ،۱۹۸۵ ).
اکتساب مفاهیم
برخی مفاهیم نظیر زمان و مکان ممکن است ذاتی باشد اما بقیه مفاهیم را باید آموخت .
آموختن پیشگونه ها و هسته ها .هر مفهوم را به طریقی می آموزیم یا از آن مفهوم چیزی به طور آشکار در ذهن ماست ، یا آن مفهوم را از طریق اکتساب یاد می گیریم . احتمالا با آموزش آشکار ، هسته مفاهیم را یاد می گیریم در حالی که ظاهرا با تجربه معیاری به دست می اوریم تا پیشگونه ها را اکتساب کنیم .از این رو اشکارا به کودک گفته می شود این است .”دزد کسی است که اموال دیگران را بر می دارد بدون آنکه قصد بازگرداندن آنها را داشته باشد (هسته ) .ولی کودک به تجربه خود ممکن است دزدان را افرادی لا قید ، ژولیده و خطرناک بداند ( پیشگونه ) .کودک باید این نکته را هم یاد بگیرد که هسته مفاهیم بهتر از پیشگونه ، شاخص آن مفهوم است اما مدتی طول می کشد تا او این نکته را یاد بگیرد .
یادگیری از طریق تجربه
انسان یک مفهوم را با تجربه مصادیقش حداقل به سه طریق متفاوت می آموزد ساده ترین روش راهبرد مثالین خوانده می شود ،و می توان آن را با یادگیری مفهوم (اثاثه ) در کودک روشن کرد . وقتی کودک با مصداق یا مثالی از این مفهوم – فرضا میز – روبرو می شود ، بازنمودی از آن را در ذهن خود ذخیره می کند . سپس وقتی که می خواهد حکم کند که ایا مورد دیگری – مثلا میز تحریر – هم مصداقی از اثاثه است یا نه ، میزان شباهت شی جدید را با مثالهای ذخیره کرده در ذهنش ، از جمله میز ، تعیین می کند . به نظر می رسد که این راهبرد را کودکان بسیار استفاده می کنند و در مورد نمونه های نوعی ، بهتر از غیر نوعی مفید واقع می شود . اما بتدریج که رشد می کنیم از راهبرد دیگری کمک می گیزیم و ان فرضیه آزمایی است مصادیق شناخته شده فلان مفهوم را بررسی می کنیم ، ویژگی های نسبتا مشترک آنها را پیدا می کنیم ( مثلا می فهمیم که بسیاری از اثاثه ها در اتاق نشیمن پیدا می شوند ) ، و این فرضیه را طرح می کنیم که این ویژگی های مشترک همان چیزهایی است که مفهوم را مشخص می کند . سپس اشیای جدید را از نظر داشتن این ویژگی ها ی تعیین کننده تحلیل می کنیم و اگر فرضیه ما به دسته بندی صحیح شی جدید منتهی شود ان را حفظ می کنیم دارد( برنر ، گودنو و آوستین ، ۱۹۵۶ ) .در هر دو راهبرد مثالین و فرضیه ازمایی صرفا از درونداد یعنی از موارد شناخته شده استفاده می شود و به دانسته های قبلی یادگیرنده ارج چندانی نهاده نمی شود .که به انها راهبرد های صعودی گفته می شود.راهبرد سوم که برای مفهوم آموزی از آن استفاده می شود راهبرد نزولی است . راهبرد هایی که در انها افراد از دانش و اطلاعات پیشین خود بسیار کمک می گیرند . در راهبرد نزولی یادگیری مفهوم ، افرا د با کمک دانش گذشته خود در کنار مصادیق شناخته شده ، ویژگی های اساسی مفهوم را تعیین می کنند . یعنی هر کس در مواجهه با مصادیق ، بسته به دانش و اطلاعاتی که از پیش دارد بر ویژگی های خاصی تاکید می کند .مثلا اگر ما نقاشی را به شخصی نشان دهیم و بگوییم این نقاشی متعلق به یک کودک تیز هوش است یا یک کودک کند ذهن فرد تفسیر های متفاوتی از نقاشی ارائه خواهد داد .
مبنای عصبی اکتساب مفهوم
دو راهبرد صعودی اکتساب مفهوم یعنی راهبرد مثالین و فرضیه ازمایی ظاهرا در نواحی مختلفی از مغز تحقق می یابد . بهترین مدرکی که در تائید این مدعا وجود دارد از بررسیهای انجام شده بر بیماران به دست امده که صدمه های مغزی مختلفی داشته اند .در راهبرد مثالین فرد بازیابی انجام میدهد که این بازیابی از حافظه بلند مدت است و در این نوع بازیابی به فعالیت ساختمانهایی از مغز واقع در قطعه گیجگاهی میانی ، بویژه به کار دم اسبی ( هیپو کامپ ) بستگی دارد . بر عکس ، راهبرد فرضیه ازمایی ظاهرا به واسطه ساختمانهایی در قسمت قدامی مغز صورت می گیرد .مثلا دسته بندی برگه ها بر اساس رنگ یا شکل .اگر قسمت قدامی مغز ( قطعه پیشانی ) صدمه دیده باشد فرد نمی تواند تکلیف مذکور را انجام دهد .هیلگارد ) ص ۲۷۶) .
نظریه های مربوط به مفهوم سازی
نظریه کلاسیک مفهوم سازی
نظریه کلاسیک مفهوم آموزی را نظریه وابسته به قاعده هم می گویند .(اگن و کاوچاک ۲۰۰۱ ). علت این نامگذاری این است که در این نظریه یک مفهوم بنا به یک قاعده تعریف و طبق آن قاعده ویژگی هایش مشخص می شود .یادگیرندگان باید ان ویژگی ها یا صفات تعریف کننده را یاد بگیرند . مثلا باید یا د بگیرند که مربع یک شکل مسطح ، بسته ، و دارای چهار ضلع و چهار زاویه است . دیگر ویژگی ها یا صفات مثل رنگ ، اندازه و غیره بی اهمیت هستند .در مورد نظریه وابسته به قاعده می توان از نظریات برونر ، گودنا ، و استین (۱۹۵۶ ) نام برد . ( سیف ، علی اکبر ، روانشناسی پرورشی نوین ، ویرایش ششم ، ص ۳۵۰ )
نظریه الگوی اصلی مفهوم سازی
در نطریه الگوی اصلی مفهوم آموزی فرض نمی شود که یادگیرندگان مصداق های یک مفهوم را با توجه به صفت های شاخص یا تعریف کننده آن شناسایی می کنند بلکه در این نظریه این گونه فرض می شود که یادگیرندگان از یک مفهوم یک الگوی اصلی می سازند که بهترین معرف ان مفهوم یا ان طبقه است . .(اگن و کاوچاک ،ص ۳۱۴ ).الگوی اصلی ماهیت مفهوم را در بر می گیرد و بهترین معرف طبقه محرک های تشکیل دهنده مفهوم است برای مثال بهترین مفهوم پرنده برای ما ایرانیان ممکن است کبوتر باشد . سایر اعضای طبقه یا مفهوم پرنده هم می تواند به الگوی اصلی نزدیک باشد مانند گنجشک ، هم می تواند از آن بسیار متفاوت باشد مانند پنگوئن و شتر مرغ .در مرز بین طبقات یا مفاهیم تعیین اینکه یک مورد خاص مصداق درست یک مفهوم است یا نه بسیار دشوار است .برای مثال ایا تلفن را می توان در ردیف مبلمان منزل قرار داد ؟ آسانسور وسیله نقلیه است ؟ زیتون از میوه جات است ؟ (ص ۲۷۶ ) (اودانل،ریو،و اسمیت ،۲۰۰۷ ، ص ۲۶۵ ) .
مفهوم و طرحواره

در شناسایی عضوی یا مصداقی از یک مفهوم ، افزون بر الگوی اصلی عنصر دیگری وجود دارد که طرحواره نامیده می شود . طرحواره را به صورت الگوهای سازمان یافته اندیشه و عمل که در تعامل بین انسان و محیط به کار می رود است . برای روشن شدن رابطه بین مفهوم و طرحواره مثالی از وولفلک ۲۰۰۴ نقل می کنیم .چگونه می فهمیم یک اسکناس تقلبی پول واقعی نیست ، در حالیکه از لحاظ الگوی اصلی واقعا به اسکناس شبیه است؟ تاریخچه ان ما را یاری می دهد . اسکناس تقلبی را افراد ناباب چاپ می کنند بنابراین ، درک ما از مفهوم پول به مفاهیم جنایت ، جعل ، خزانه داری کل ، و بسیاری موارد دیگر وابسته است .(ص۲۷۷ ) .
نظریه گانیه
گانیه مفاهیم را به دو دسته عینی (مشاهده ای )و انتزاعی ( یا مفاهیم تعریفی )تقسیم کرد
منظور از مفاهیم عینی یا مفاهیم محسوس مفاهیمی هستند که اشیا واقعی و کیفیت های قابل مشاهده آن ها راشامل می شوند ،مانند کتاب ، صندلی ، میز ، اتومبیل ( نمونه هایی از شی واقعی ) و سیاه ، گرد ، زبر ( نمونه های کیفیت های اشیا واقعی ) . جنبه عینی دارند. مفاهیم انتزاعی قابل مشاهده نیستند و باید آن ها را از راه تعریفشان یاد گرفت . به همین دلیل ، نام دیگری که گانیه به اینگونه مفاهیم داده مفاهیم تعریفی است .نمونه این مفاهیم عبارتند از : مفاهیم فیزیکی جرم و دما ، مفاهیم زبانی فاعل و مفعول ، و مفاهیم ریاضی جذر و توان ، و وجود آن ها به نوعی تعریف وابسته است . برای مثال ، مفهوم دایره ، به عنوان “خط مسدودی که تمام فواصل آن از یک نقطه واقع در داخلش به یک اندازه است .
نظریه برونر ،گودنا و ،و آستین
برونر،گودناو،و آستین (۱۹۵۶ ) مفاهیم را در سه دسته طبقه بندی کرده اند .یکی از انها مفهوم ترکیبی یا مفهوم عطفی conjunctive conceptاست در این مفهوم همه صفتهای ان الزاما باید در یک مورد خاص جمع شده باشند تا آن مورد مصداق درست یا مثال مثبت آن مفهوم به حساب آید .مثلا جزیره یک مفهوم ترکیبی است با دو صفت (۱) قطعه زمینی که (۲) از همه طرف با آب احاطه شده است . وجود این دو صفت در یک منطقه لازم است تا آن منطقه مشمول مفهوم جزیره قرار گیرد ، یعنی مثال مثبتی برای مفهوم جزیره به حساب آید .مورد دیگری از مفهوم ترکیبی صندلی است . این مفهوم سه صفت دارد (۱) پایه ، (۲) جای نشستن ، و (۳) جای تکیه دادن . برای اینکه شی در طبقه (مفهوم ) صندلی قرار بگیرد باید این سه صفت را دارا باشد . .بر خلاف مفهوم ترکیبی یا عطفی ، مفهوم غیر ترکیبی یا مفهوم گسلی disjunctive concept بر حسب همه صفت های شاخص آن تعریف نمی شود و برای اینکه مورد مصداق درست یا مثال مثبت آن مفهوم به حساب آید لازم نیست که همه ویژگی ها یا صفت های شاخص در آن جمع باشند ، بلکه حضور یک یا چند صفت آن مفهوم در یک مورد خاص کافی است تا آن مورد مثال مثبتی از ان مفهوم به حساب آید . مفهوم اسم یک مفهوم غیر ترکیبی است ، زیرا اسم هم می تواند یک شخص باشد ، هم یک مکان ، و هم یک شی ، اما لازم نیست که همزمان همه اینها باشد .مفهوم ایست در رانندگی مورد دیگری از مفهوم غیر ترکیبی است . برای اینکه راننده ای هنگام رانندگی اتومبیلش را متوقف سازد (ایست کند ) ، هر یک از نشانه های زیر برای این منظور کافی است : عابری که از خیابان می گذرد ، چراغ قرمز سر چهار راه ، تابلوی ایست ، و علامت پلیس راهنمایی رانندگی . این نشانه ها صفت های مفهوم غیر ترکیبی ایست هستند که هر یک از آن ها به تنهایی یا چند تا از آن ها و یا همه آن ها با همدیگر راننده را به متوقف ساختن اتومبیلش وا می دارد مفهوم رابطه ای RELATIONAL CONCEPT با روابط ویژه بین مفاهیم مختلف تعریف می شود . تقویت کننده نوعی مفهوم رابطه ای است . تقویت کننده رویدادی است که اگر پس از رفتاری ارائه شود سبب نیرومندی آن رفتار می شود . این مفهوم بین مفاهیم رفتار و نیرومندی رفتار رابطه برقرار می کند .مثال دیگر مفهوم رابطه ای فاصله و جهت هستند .فاصله به رابطه بین نقطه یعنی جدایی میان آن دو و جهت به رابطه بین دو نقطه یعنی حرکت از آن نقطه به نقطه دیگر اشاره می کند .نمونه های دیگر مفاهیم رابطه ای عبارتند از : برابری ، زیاد ، کم ، با لا ، پایین ، وزن ، و جرم . یادگیری مفاهیم رابطه ای از یادگیری مفاهیم ترکیبی دشوارتر است .علت دشواری این نوع یادگیری آن است که مفاهیم رابطه ای به صفت های تشکیل دهنده آن ها ختم نمی شوند ، بلکه بر رابطه بین صفت های آن ها متکی است . مثلا هم مفهوم فاصله و هم مفهوم جهت دارای صفت های نقطه ای در فضا و زمان هستند .آنچه این دو مفهوم را از هم جدا می کند تفاوت رابطه های بین صفت های آن هاست .( سیف ، علی اکبر ، روان شناسی پرورشی نوین ، دوران ، ۱۳۸۸ ).
نویسنده افتخار حمیدی
یک فراکاو جنبشی آزاد در علوم مختلف